خرمگس در تندباد

ای امان از دانش بی‌فایده

شیوه‌ی آموزش بی‌قاعده

  

حفظ کردم طول رود نیل را

دور بازوی الاغ و فیل را 


حفظ کردم حجم اقیانوس را

طول راه زاهدان-چالوس را 


طول عمر خرمگس در تندباد

طول درمان جزامی با پماد 


جرم مریخ و زمین و مشتری

همچنین پهنای نان بربری

 

کله‌ام لبریز شد از حفظیات

بین این اعداد گشتم کیش و مات

 

کله‌ی من مخزن الاعداد شد

خالی از هرگونه استعداد شد


سیدامیر سادات‌موسوی

حضور دختران بدحجاب ها در مراسم استقبال

 رهبر معظم انقلاب در جریان سفر خود به استان خراسان شمالی در باره حجاب برخی استقبال کنندگان اظهارنظر کردند.

ایشان خطاب به مسئولان فرمودند:  «خودتان را مجهز کنید، مسلح به سلاح معرفت و استدلال کنید، بعد به این کانونهاى فرهنگى - هنرى بروید و پذیراى جوانها باشید. با روى خوش هم پذیرا باشید؛ با سماحت، با مدارا. فرمود: «و سنّة من نبیّه»، که ظاهراً عبارت است از «مداراة النّاس»؛ مدارا کنید. 

ممکن است ظاهر زننده‌اى داشته باشد؛ داشته باشد. بعضى از همینهائى که در استقبالِ امروز بودند و شما - هم جناب آقاى مهمان‌نواز(استاندار )، هم بقیه‌ى آقایان - الان در این تریبون از آنها تعریف کردید، خانمهائى بودند که در عرف معمولى به آنها میگویند «خانم بدحجاب»؛ اشک هم از چشمش دارد میریزد. 

حالا چه کار کنیم؟ ردش کنید؟ مصلحت است؟ حق است؟ نه، دل، متعلق به این جبهه است؛ جان، دلباخته‌ى به این اهداف و آرمانهاست. او یک نقصى دارد. مگر من نقص ندارم؟ نقص او ظاهر است، نقصهاى این حقیر باطن است؛ نمى‌بینند. «گفتا شیخا هر آنچه گوئى هستم / آیا تو چنان که مینمائى هستى؟».

ما هم یک نقص داریم، او هم یک نقص دارد. با این نگاه و با این روحیه برخورد کنید. البته انسان نهى از منکر هم میکند؛ نهى از منکر با زبان خوش، نه با ایجاد نفرت. بنابراین با قشر دانشجو ارتباط پیدا کنید.»

آرزوهای ویکتور هوگو برای شما

آرزوهای ویکتور هوگو برای شما

ادامه نوشته

آب باشيم نه سنگ

دو قطره آب اگر در كنار هم قرار بگيرند چه مي كنند ؟ آنها تصوير قطره ديگر را در خود ديده و به هم مي پيوندند و يك قطره بزرگتر تشكيل مي دهند .

اگر چند سنگ به هم نزديك شوند چه مي شوند ؟ آنها هيچ گاه با هم يكي نمي شوند .

 هرچه سخت تر و قالبي تر باشيد فهم ديگران برايتان مشكل تر و در نتيجه احتمال بزرگتر شدنتان كاهش مي يابد .

مهارتهايي كه شما را در جهت رسيدن به آرامش و اجتماعي تر شدن كمك خواهد كرد به ياد داشته باشيد : نرمي . بخشش. مدارا. پشت كار

اگر سنگي از كوه سرازير شود و به مانعي برخورد كند چه مي كند ؟ اگر مانع كوچك باشد از روي آن عبور مي كند . اگر متوسط باشد آن را در هم مي شكند . اگر بزرگتر باشد پشت آن مي ايستد تا تقدير بعدي چه باشد.

اما آب چه مي كند؟ ابتدا سعي مي كند مانع را با خود همراه كند اگر نتوانست آنگاه بدون دردسر به دنبال فرار از كوچكترين روزنه مي گردد و اگر نتوانست صبر مي كند تا به اندازه كافي بزرگ شود آنگاه يا از روي مانع عبور مي كند يا مانع را درهم مي شكند .

آب در عين نرمي و لطافت در مقايسه با سنگ به مراتب سرسخت تر و در رسيدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است . سنگ پشت اولين مانع جدي مي ايستد ولي آب راه خود را به سمت دريا مي يابد.

                                                                                                             مجله موفقيت

اشعار نوروزی

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرمست ای گل کجایی که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و باشد برادر جز نکونامی میندوز
نکویی کن که دولت بینی از بخت مبر فرمان بدگوی بدآموز

لطفا برین ادامه مطلب...

ادامه نوشته

برف نو

9dpojfwph1uak24xgobz.jpg


برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد
همه آلودگي‌ست اين ايام

راه شومی‌ست می زند مطرب
تلخواری‌ست می چكد در جام

اشكواری‌ست می كشد لبخند
ننگواري‌ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دريغا كه برنيايد گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خام سوزيم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

''احمد شاملو"

 

!!!

مردمی که همیشه در آرامشند, از لا ابالی ترین انسان ها هستند---نیچه

به سراغ زنان می روی ؟ تازيانه را فراموش مکن ! --- نيچه

ما در بين کسانی که با ما هم عقيده اند، احساس آرامش داريم، ولی وقتی بزرگ می شويم که بين کسانی باشيم که با ما هم عقيده نباشند. فرانک

لحظه پيروزی برای من از آن جهت شيرين است که پيران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببينم . نادر شاه افشار

چند جمله زیبا و پر معنی از بزرگان

من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
(
ابن سینا)

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.

(نارسیس)

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد.

(جورج برنارد شاو)

ادامه نوشته

نقاشیهای حیرت آور ایمان ملکی

                                   نقاشی های حیرت آور ایمان ملکی

                                                 آلبوم قدیمی

حتما از طريق ادامه ي مطلب بقيه ي آثار اين هنرمند را مشاهده كنيد

ادامه نوشته

لذت زندگی!!!

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.
مثل یک ببر زندگی کن (پائلو کوئلو)
 

نگرش جدید....!!

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد .... که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.
همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.
راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟
مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله
" . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

 

ماجرای آن شعر معروف مهرداد اوستا

                              ماجرای آن شعر معروف مهرداد اوستا

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

وفا نکردی و کردم،جفاندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم


چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

و به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم .



ادامه نوشته

کل کل شاعرها

                                             کل کل شاعرها 

شعر اول رو حمید مصدق گفته که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن

بعدها فروغ فرخزاد اومده و به زیبایی تمام جواب حمید مصدق رو داده

و از همه جالب تر جوابیست که جواد نوروزی به این دو شاعر داده

ادامه نوشته

فصل امتحان نامه

خرداد ماه آمد و آسایشم ربود

یوم الحساب شد، گَهِ درکِ زیان و سود

هر هفته امتحانی و هر ساعتی کوئیز

دستم به دامنت! برسان! آبرو مریز

چشمم به پیجِ تی اِی و استاد، دم به دم

باشد که منقضی نشود اعتراض هم

استاد! ای عزیز دلمان! شِکَر! هلو!

چایی بیاوریم! شما تازه کن گلو

رحمی نمای آخر ترمی به این حقیر

حالا که گشته است به الطاف تو فقیر

یک بیست از تو خواهم و نی کم نه بیشتر

اوضاع تا نگشته از اینم پریشتر...

شقایق...

شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم ...
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی ،
که زمین تب دار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت ، تمام
غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ،تنم در آتشی می سوخت...
 ز ره آمد یکی خسته ...

ادامه نوشته

«سوتک»

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

 

 نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

 

چه خواهد ساخت ؟

 

ولی بسیار مشتاقم ،

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد .

 

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یکریز و پی در پی ،

 

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

 

بدین سان بشکند در من ،

 

سکوت مرگبارم را .

 

فنجان سفالی

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند.


....................................ادامه ی مطلبو حتما بخونید
ادامه نوشته

آموزش شطرنج پیرمرد

hossein jani

مددکار بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت . پیرمرد چشم هایش را بست !
مددکار : ببین پیرمرد ! برای آخرین بار می گم ، خوب گوش کن تا یاد بگیری . آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی ؟ اگه این بازی را یاد بگیری ، هم از شر این پنجره راحت می شی ، هم می تونی با این هم سن و سال های خودت بازی کنی . مثل اون دوتا . می بینی ؟ آهای ! با توام ! می شنوی ؟
پیرمرد به اجبار پلک هایش را بالا کشید .
مددکار : این یکی که از همه بزرگ تره شاهه ، فقط یه خونه می تونه حرکت کنه . این بغلیش هم وزیره . همه جور می تونه حرکت کنه ، راست ، چپ ، ضربدری ... خلاصه مهره اصلی همینه . فهمیدی ؟
پیرمرد گفت : ش ش شااا ه … و و وزیـ ... ررر
مددکار : آفرین ... این دوتا هم که از شکلش معلومه ، قلعه هستن . فقط مستقیم میرن . اینا هم دو تا اسب جنگی . چطوره ؟؟ فقط موند این دو تا فیل که ضربدری حرکت می کنن . و این ردیف جلویی هم که سربازها هستن ، هشت تا ! می بینی ! درست مثل یک ارتش واقعی ! هم می تونی به دشمن حمله کنی ، هم از خودت دفاع کنی ، دیدی چقدر ساده بود . حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه ؟؟
پیرمرد نیم سرفه اش را قورت داد و گفت : پس مردم چی ؟ اونا تو بازی نیستن ؟