ترکش خورد به گلوی محمدعلی صنایع و از نخاعش رد شد.می دانستم چقدر درد می کشد و چه اتفاق ناگواری برایش افتاده است.تمام بدن به جز سرش فلج شده بود.حالا تصور کنید وسط معرکه جنگ و در حالی که تمام بدنش را خون گرفته بچه ها را صدا می کرد و می گفت: اکبر!بیا ببین منو! آخه من به بابام چی بگم! مانده بودم که چرا به جای ناله کردن به فکر این است که به پدرش چه بگوید.

بعدها فهمیدم پدرش به او گفته: حالا که می روی جنگ یا باید شهید شوی یا حق نداری فلج به خانه برگردی!

برگرفته از نشریه یهنر و ادب پایداری