<<سپرده ام به کنیزان و هر چه نوکرتان

 که آینه نگذارند در برابرتان>>

 

که گیسوی تو یکی در میان پر از یاس است

 چه آمده است در این کنج خانه بر سرتان

 

شکسته ای و همین که راه می افتی

صدای آینه می آید از سراسرتان

 

کجاست شانه زدنها که کار هر شب بود؟!

به گیسوان همیشه نجیب دخترتان

 

خدا به خیر کند این نفس زدنها را

که سخت می رسد از سینه تا به حنجرتان

 

ببین چگونه غرور شکسته ی مردی

نشسته پای نفسهای رو به آخرتان

 

الا مسافر بی نام وبی نشان خدا

تو آن مزاری و ما کبوترتان

علی اکبر لطیفیان